دلمان نیامد برای عرفه خط خطی نکنیم !

آه ! خدایا !  چه کنم با این تنگ دل برای اشک حسین ؟!

عرفه و بغض و دل !
خدای حسین-ع به ندای دل خواندمت ؛ شنیدی این کوچک صدای عزلت نشین را ؟!
از معاصی گفتیم و از بخشودن ! اشک وصال ریختیم ، اما وصالی نیست ! بخششی نیست ! سنگینی این بال های خیس از لجن خبر می دهد از بخشوده نشدن !
گفته اند که ببخشید تا ببخشایم ؛
می توانم ؟!
قادرم ساز برای توانستن !
دیر بازیست ک خواهانم اما نمی شود ! چگونه عامل درد را توان گذر است ؟! مرا منع کن از این سختی !
دلی بس به اندازه ی آسمان ها و زمینت را نیاز است ؛ و من کوچک دلی دارم پر از غبار و تیرگی !
حسین-ع را ببین ؛ اینچنین طلب بخشش می کند ! حسین به معنای پسر فاطمه دخت پیغمبر-ص ، نه کمتر از او ، حسین همان حسین نینوا ، همان که عاشقانش شاهدند و شاهدانش وارث .
مرا اینگونه آموختی ، برای اوج گرفتن باید رها کرد ، باید گذشت ، از خوب و بد ، از عشق و زجر ، از سپید و سیه !
می ترسم ! دو دستم را مثال کودکیم همان هنگامه ی سواری گرفتن از فلک چرخ های شهربازی سفت سفت روی میله های سرد و سخت می فشردم ، روی این میله ی زمان گرفته ام ؛ می ترسم از رهایی و سقوط !
ایمان ؟! همانی که جوهره ی مداد آبی نقاشی هایم بود ؟! آسمان نقاشی هایم را با مرکب قلمش سیاه سیاه کرد ! جوهره ی آبی مداد تمام شد ؛ باز هم گویی بخشش ؟!
این رنجش و شِـکوه و درد را به کجا بَرم ای پادشه ستار من ؟!
در کودکی مرز بین سادگی و گذشت را همیشه قرمز رنگ کردم ! هرگز ساده ندیدم ؛ سخت دیدم و به شدن ها مومن شدم ! به آنچه که فرمود :
ای عبد من ، بسان عبدالله من ، عبدالهی کن ، برای من ، برای رضای من ، برای زرین لبخند من ، برای عشق بازی با خود معبود ، نه عبدش ، نه رانده شدگان ، نه تیره دلان ، نه مدهوشان ، نه رهاشدگان ، نه ساده نِگهان ، نه معیوبان و غاصب دلان و نه کم فروشان ...
وای بر کم فروشان !
چنینم ساختی که چنین ببینم ! دیده ام را بصیر ساختی و دلم را پاک ! مرا با آن کاری نبود ؛ همه ی آنرا خودت ساختی برای رهایی و اوج گرفتن بر آسمان آبی کودکانه هایم !
خدایا ! قلم آبی را کوک کن برای آبی کردن این سیه آسمان غاصب ! تا ببخشم و این دل دوباره پر درد را به دستان باد دهم تا در قعر سنگ کوه های عرفات دفن شود ، هرانچه اشک دیده گرفت و آه دل را !
مجالی ده مرا برای نقاشی زندگی ، برای آرمیدن در کنار فقط خودت ، با چشم بستن از دنیا ، همانطور که بستیم و بسته ایم این دفتر تعلقات و نیرنگ به نام زندگی را !
خدایا ! ناظم زنگ های تفریح من باش . تمنای حمایتت را دارم برای شیطنت های این دیو روزگار و دست پرورده هایش ! کوچکم و ضعیف ؛ مرا حافظ باش .
محبوب من ! امروز در کشتارگاه قربان ، به قربانگه آورده ام تمام این چرک و رنجش چند ساله را ، فقط برای تو !
می گذرم اما نمی توانم ببخشم ! در این دادگاه پُر قربانی ، به تو قاضی عادلم ، واگذار می کنم تا خودت حکم دهی ! نه برای نشدن هایی که منطق را کشت ، نه ؛ برای آنچه زیر دستان طمع و پاهای خودخواهی مُرد ؛ برای چوبه نهال خودخواهی که خشکید و برای قلم عاطفه ای از جنس شیدایی که با جوهره ی وقاهت و بی شرمی پُر شد تا نقاشی زیبای معبودم را در هم شکند .
خدایا ! دستانم مثال همیشه سوی توست ، دریاب این دل دوباره پژمرده را ! تجدید و دوبارگی تازه شدن کاری بس دشوار است ، نقطه ی جمله املای این آموزگار سختگیر را گذاشتیم ، باز سر خط ؟!
تمنای کمکت را دارم ، برای آرمیدن در گورستان خیال تا از قربانگه به بیعت مولا رسم !
 می رسد آن روز ؟!
الهی ! العفو !



برچسب ها :
قربان ,  غدیر ,  عرفه ,  عرفات ,  بخشش ,  گذشت , 

موضوع :
میقاتی ها ,