چقدر دل هوای آن روزها دارد ؛ بی پروا دو دست را پروازگون میگشودیم ، تا ته دنیا ، پلک ها را میبستیم و رویاهای کوچک و بزرگ را می شمردیم !
روی جدول سیاه و سفید راه می رفتیم و مادر دستمان را می گرفت تا از آن سوی رویاها نیفتیم !
چه روزهای زیبایی بود ، پر از خش خش برگ ها و نقاشی پاییز ، پر از نم باران و سوز پاییز ؛ در آن هنگامه ی سرد و نمدار ، از روزهای زیبای عُمرم ، همان روز پر لبخند و خش خش کادوهای آن روز بود . روزی که هم در جمع هم ردیفانم اول کسی بودم که مخاطب جشنش بود و هم در گرمای خانه !
خدایا ! چقدر دلمان تنگِ کودکی ست ؛ روز زیبای و پر نقشینه ی 13 آبان !
با اینکه نه بغض عاشورا میخوردیم و نه دفتر روزگارمان پُـر خط  ، نه بصیرت را املا میدانستیم و نه غصه روزگار داشتیم ، اما روزگاری بود پُر از ترنم و لطافت و سکوت .
خدایا ! چقدر دل تنگ سکوت است . شاید سکوتی قبل از آفتابی که دوید به میانه ی آسمان تا نمازش را سوگند خورد ؛ 
کو آن آفتاب و آن نگاه !
روزگاری که آدمهایش درگیر خودند ، درگیر سیاهه های همهمه !
دلم تمنای سکوت دارد و بستن پلکها و رفتنی بی برگشت !
دلم آشوب است از این همه منطقی که در تعاریف دنیا خلاصه شد . دلم دل میخواهد و رفتن به آنجا که عطر خالص محمدی ، مست می کند گنَه دار را .
خدایا ! حواست به دل من هست . پوسید . پوسید و مُـرد و دم نزد ؛
و فقط خندید .
باز خنده ، با ترنم ، با نگاه آن بهاری ، می خورد بر بام خانه ...
هنوز هم چشم بسته ایم به راهی که سهراب قایقش را روانه کند . داروگ پس کی آن  باران ؟!

ساده ی ساده با همان دو دست کودکی ، حواله ی آسمان است نگاهم برای :

اللهم عجل لولیک الفرج
یا لثارات الحسین-ع





برچسب ها :
دردانه های کودکی ,  13 آبان ,  خلاصه مدرسه ,  از مدرسه تا نینوا , 

موضوع :
میقات ما ,